ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

تجربه شيرين دريا

  ارغوان نازم ماه قبل براي بار دوم در طول زندگي تقريبا يك ساله شما رفتيم شمال، به اتفاق عمه جون و عمو فرزاد و فاطمه جون رفتيم ويلاي عمو فرزاد اينا تو محمود آباد. صبح آخرين روز ماه رمضون تصميم به سفر گرفتيم و بعد از افطار عازم سفر شديم. تقريبا خوب رفتيم و از ساعت يازده و نيم كه حركت كرده بوديم ساعت تقريبا چهار رسيديم. خاله فاطمه مهربون تا رسيديم اتاق و تخت ما رو آماده كرد تا شما رو كه در تمام طول مسير رو صندليت خواب بودي بدون خدايي نكرده بيدار شدن و بد خواب شدن بخوابونيم. ههههههههي كه چشمتون روز بد نبينه، شما بيدار شدي و تا طلوع كامل خورشيد نخوابيدي و اذيت كردي، خوب منم اگه از ساعت يازده تا چهار صبح خوابيده بودم فكر ميكرد...
30 آبان 1392

كلاس هاي اردي بهشت

دقيقا وقتي يك سالت شد با راستين اسمتون رو نوشتيم تو كلاس هاي اردي بهشت. كلاس هاي خوبي بود اما به نظرم براي شما يه كم زود بود، چون شما فقط از اسباب بازي هاش خوشت مي اومد. منم تصميم گرفتم تا يك و نيم سالت بشه ديگه نبرمت كلاس و فقط ببرمت خانه اسباب بازي البته از ويژگي هاي خوب كلاس اين بود كه شما يه مقدار پاهاي ماماني فاصله گرفتی و البته ياد گرفتي تا سه بشمري. الان که دارم این مطلب رو می نویسم و شما تقریبا چهارده و نیم ماهه هستی بعضی وقتا چهار هم میگی. تو کلاس تون که یک ساعت بود اول مربی مهربوونتون آهنگ شاد می ذاشت و ماهم باهاش می خوندیم و حرکت مربوط به آهنگ که مربی تون انجام می داد، رو انجام می دادیم. این رو هم بگم که مربی از...
29 آبان 1392

بازی ها و سرگرمی ها

ار غوان نازم تو این تاپیک می خوام از بازی ها و سرگرمی ها و نحوه برخورد شما با هر کدوم از اسباب بازی هات عکس بذارم. در مواجه با ساناز و اسکندر، مارک هاشون رو میخوری.                            علاقه مندیت در مورد قورباغه، در آوردن چشمهاش  و خوردن اوناست.                 لارای بیچاره ام جز لباس تنش هیچی بهش نمی مونه، تا می گیریش تل و کت و جوراب هاشو در میاری. کلی هم کله اش رو گاز می گیری و از همه مهمتر عاشق پستونکش هستی....
29 آبان 1392

فرشته خونه مون يازده ماهه شد

ارغوان قشنگم يازده ماهگيت مبارك. فقط يه ماه ديگه مونده تا از ماه هاي قبل از يك ساله شدنت بگذري و به اولين سال زندگيت برسي. اين ماه، ماهگردت رو خونه مادرجون( خانه پدري بابا محسن) گرفتيم كه عمو مجتبي و خانوادش هم در جشن كوچك ما شركت داشتند. قبل از اينكه بريم خونه مادر جون اينا رفتيم آتليه و مخصوص يك سالگيت عكس گرفتيم. شما اصلا همكاري نكردي و همش ميخواستي كاري به كارت نداشته باشيم تا بري فضولي كني. دست خاله زهرا درد نكنه كه با اينكه روزه بود، در برخورد با شما كلي صبر و حوصله از خودش نشون داد. ولي در كل نتونستيم خيلي عكس بگيريم( الان شما اومدي يه منگوش بد از پاهام گرفتي، من الكي جيغ زدم و شما كلي ذوق كردي و چند بار ديگه با خنده كارت رو تكرار...
29 آبان 1392

مهد كودك

گفته بودم كه ماماني سرم شلوغ شده، به خاطر تاسيس آتليه اي كه مدت ها ذهنم رو مشغول كرده بود و بالاخره عمليش كردم. البته با كمك بابايي و همكاري شريك و دوست خوبم باران. تقريبا از شنبه قبل كه مامان جون اومد تهران تا يه هفته پيشمون باشه تا به كارهامون برسيم شما رو مي برم مهد. مامان جون اون هفته دو سه بار با شما اومد مهد و من رفتم سراغ كارهام. به جز مهد تقريبا روزي دو سه ساعت با مامان جون تنهات مي ذاشتم البته دو روز به چهار پنج ساعت رسيد. خدا رو شكر الان خيلي بهتر شدي. اما در مورد مهدت بگم كه از خوش شانسي ما كه دلمون نميومد شما رو دست غريبه ها بسپاريم دختر خاله بابايي كه خانم فوق العاده مهربوني و مسول خانه اسباب بازي شاهينه، قبول كرده مسوليت شم...
13 آبان 1392

شروعي دوباره

اول عذر تقصير از گل دخترم به خاطر تاخير طولاني' واقعا شرمنده عشقم اين روزها واقعا درگير بودم هم ذهني و هم جسمي، وگرنه خودت ميدوني كه تو اين دنيا هيچ چيز و هيچ كس برام از تو مهمتر نيست عشقم. اما قول مي دم همه اتفاقات رو برات بنويسم بدون هيچ كم و كاست. اول از واكسن يك سالگي بگم كه سر وقت زديم و خدا رو شكر شما هيچ حساسيتي بهش نشون ندادي و اين واكسن ، يكي از بهترين واكسناي زندگيت بود. خبر بد اينكه حدود يك ماه پيش، دقيقا همون شبي كه ماماني و بابايي مي خواستيم بريم كنسرت حريق خزان عليرضا قرباني شما مريض شدي و تب خيلي شديدي كردي و هرچي برات شياف گذاشتم و پروفن دادم و پاشوره ات كردم خوب نشديتو تب شديدي داشتي و منم كه اعصابم ريخته بود بهم تصميم گرف...
13 آبان 1392
1